دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1396 - 07:35 ب.ظ

میخایم بریم تئاتر و تو میخوای لباس هات رو خودت بپوشی. همه رو خوب پیش میری اما با کمربند بستنت مشکل داری. 

و چون نمیتونی خودت کمربندت رو ببندی داد و بیداد و گریه راه انداختی که چرا نمی تونی کمربند ببندی. حالا هر چی ما بهت میگیم تو فقط ۶ سال داری،بازم قانع نمیشی.

همیشه توقع ات از خودت زیاده. فردایی که این متن ها رو میخوی باید واقع بین باشی و زیاد به خودت سخت نگیری. منی که دارم این حرف ها رو بهت میزنم تمام این مسیر رو رفتم.

اینقدر لج باز نباش.

جمعه 23 آبان‌ماه سال 1393 - 09:00 ق.ظ

چند روزی بود که کلاه های اقای امیرحافظ به طرز عجیبی مفقود میشد.

این اتفاق برامون خیلی عجیب بود.تا اینکه دیدیم هروقت کلاه جدیدی از کمد لباس های میارم تا بذاریم سرش هی بهونه می گیره و نمیذازه سرش.

نهایتا حدس زدیم آقای امیرحافظ خودش داره کلاه ها رو یکی یکی گم وگور میکنه تا از دستشون خلاص بشه.

اولین کلاه رو پشت قالی آویز کنار کمد لباس ها که به طرز جالبی جاساز شده بود پیدا کردیم.

هنگام بازخواست از امیرحافظ خان ایشون فقط بلند بلند بیان می فرمودند که کلاه رو قایمش کن،کلاه رو قایمش کن.

جمعه 2 آبان‌ماه سال 1393 - 08:34 ق.ظ
پسر دیروز اونقدر از سر لجبازی با خواهر کوچیکه ت دعوا کردی که منم نتونستم طاقت بیارم شروع کردم به ناله و نفرین کردن تو.نمیگم بدی یا بدذاتی.آخه سن ت هنوز به این چیزا قد نمیده.اما صاف باش.دل تو اگه صاف باشه آسمون زندگیت آبی میشه.دلت که صاف باشه مرگ هم میشه همون زندگی.

ضمنا تا الانی هم  که من دارم این پست رو میزنم خواب تشریف دارین. :)