جمعه 23 آبان‌ماه سال 1393 - 09:00 ق.ظ

چند روزی بود که کلاه های اقای امیرحافظ به طرز عجیبی مفقود میشد.

این اتفاق برامون خیلی عجیب بود.تا اینکه دیدیم هروقت کلاه جدیدی از کمد لباس های میارم تا بذاریم سرش هی بهونه می گیره و نمیذازه سرش.

نهایتا حدس زدیم آقای امیرحافظ خودش داره کلاه ها رو یکی یکی گم وگور میکنه تا از دستشون خلاص بشه.

اولین کلاه رو پشت قالی آویز کنار کمد لباس ها که به طرز جالبی جاساز شده بود پیدا کردیم.

هنگام بازخواست از امیرحافظ خان ایشون فقط بلند بلند بیان می فرمودند که کلاه رو قایمش کن،کلاه رو قایمش کن.

جمعه 2 آبان‌ماه سال 1393 - 08:34 ق.ظ
پسر دیروز اونقدر از سر لجبازی با خواهر کوچیکه ت دعوا کردی که منم نتونستم طاقت بیارم شروع کردم به ناله و نفرین کردن تو.نمیگم بدی یا بدذاتی.آخه سن ت هنوز به این چیزا قد نمیده.اما صاف باش.دل تو اگه صاف باشه آسمون زندگیت آبی میشه.دلت که صاف باشه مرگ هم میشه همون زندگی.

ضمنا تا الانی هم  که من دارم این پست رو میزنم خواب تشریف دارین. :)

شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1393 - 03:34 ب.ظ

پسر امروز رفته بودی باز مثل همیشه توی حیاط و با شیر آب ور میرفتی.تو عاشق آب بازی هستی آخه.تا از دور من رو دیدی سریع شروع کردی به شستن شلوار ورزشی خودت. و هی به من میگفتی که بابا دارم لباس می شورم.جالبیش اینجا بود که الان دیگه شلچاری پات نبود.


جمعه 1 فروردین‌ماه سال 1393 - 04:12 ب.ظ
سلام پسر.سال نو تو مبارک.جالبترین بخش ماجرای تحویل سال امسال میدونی چی بود؟!!!جالب این بود که من وتو توی همون لحظه کنار سفره هفت سین بحثمون بود.در ضمن جنابعالی یکی از شمع ها رو نصف کردی و شمع کوچیکه رو هم  داشتی می خوردی که از دستت گرفتم.
اینروزا خیلی شیرین شدی.تا من میام پشت سیستم میدویی و میای بغلم میشینی.تکونم نمیخوری.امروز خیلی کارا کردیم.حسابی ماشین سواری کردیم،رفتیم عید دیدنی.با هم نماز خوندیم.
نماز خوندت از همه کارات عجیبتره.
پسرم،همیشه سعی کن همینجور ساده،بی آلایش و مرد باشی.آدم بزرگا همیشه یا توی آینده شون گم هستن یا توی گذشته.پسر،مثل الانت همیشه توی لحظه هات زندگی کن.
نوروز مبارک


پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1392 - 08:52 ق.ظ

پسر جان خدمت شما عارضم که از بس شکمو بودی توی این چند روزه و هی انواع بستنی رو خواستی،دیشب تا صبح هی سرفه های آنچنانیت نذاشت بی نگرانی بخوابیم ما.

امروز میریم دکتر.همون جایی که اولین باز مادرت سونو شد و مشخص شد توی ناقلا رو تو راهی داریم.



زندگی هم مثل همین بستنی خواستن و بستنی خوردن توئه.زیادیش میزنه زیر دلت.توی زندگی باید خیلی کارها رو به اندازه و به موقع انجام بدی.

بعضی وقتا باید از یه پول حسابی گذشت،بعضی وقتا هم نباید از 50 تومانی مابقی کرایه بگذری.فرق اولی با دومی اینه که توی اولی خودت میبخشی،خودت تشخیص میدی که اینجا جاشه که ببخشی،بدون هیچ فشاری.اما دومی اکثر مواقع حرف زوره.


یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 - 07:56 ق.ظ

پسر جان،خیلی وقتا برا یه کارایی از دست من و تو کاری ساخته نیست.این بخشی از زندگی همه ست.اینجور مواقع بهترین کار اینه که آروم بشینی و فقط نظاره گر باشی.گفتم فقط نظاره گر.یعنی نمیخواد برای حلش فسفر بسوزونی.

زندگی خودش بهتر از تو میتونه حلش کنی.فقط کافیه بهش اعتماد کنی.

غرض از این نوشته هم نخوابیدن های جنابعالی توی این چند روز اخیر است.

گاهی از دستم در میره که مثل پشه بکوبمت به دیوار  اما میگم نه،حل میشه.خودش حل میشه.

چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1392 - 11:08 ب.ظ
سلام پسر.
الان چند روزی میشه که واکسن ۱۸ ماهگی ات رو زدی.افتاده بودی.مثل کسی که هی نگران چیزی باشه افتاده بودی و هی نق می زدی.
خوب یاد گرفتی که چرتکه ی خیلی چیزها رو لازم نیست بندازی.
من امشب قدم های لنگانت رو خوب شمردم.
همه چیز فقط تکرار چند اصل اولیه است.
اینکه خودت هیچ وقت نمیری.
همین.
پس زندگی.