چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1391 - 02:41 ق.ظ

سلام پسر

الانی که دارم برات مینویسم خواب خوابی.اونقدر آروم که هرچی نیست رو یادم میاری.

این آرومی بیشتر منو آب میکنه از خجالت پسر،آخه هنوز مونده تا کثافت بازی های آدم بزرگا رو یاد بگیری.

خیلی دلم گرفته پسر.خیلی.اونقدرها هم مرد نشدم که گریه کنم،برا خودم،برا این خودی که اینروزاش هی کفر شده و 

سگ پشیمونی.دلم برا یه یا فاطمه تنگه پسر.

دلم برا سیدجواد و گوش کردناش،برا بوی پیراهن یوسف،برا دعای عهد فرهمند آزاد،برا رادیو جوان،برا دلتنگی با موی خیس،دلم برا خیلی چیزا تنگه پسر.

دیگه کم کم باید بگم میدونی چند ساله که نماز نمیخونم.لابد شکر وجود تو رو را ادا می کنم.

خیلی بی لیاقتم پسرم.اونقدرها که فکر میکنم اینجا رو هم دارم به کثافت وجود خودم می گندونم.

برام دعا میکنی؟


امشب منم و سید جواد ذاکر.