شنبه 10 تیر‌ماه سال 1391 - 08:28 ق.ظ

میدانی پسر،مینویسم تا فردای روزگار بادت بر ندارد و دم از استقلال و عرفان و ادبیات نزنی.تا داد نزنی و فکر نکنی که همینجوری ها آمدی و شدی اینی که اکنون اینجا را میخوانی.الان سه روز است که فقط کار تو گریه است و گریه و استفراغ.بیچاره مادرت،خجالت می کشم از آن همه صبرش.و منی که هی حرص میخورم به خدا و دنیا فحش های بیچارگی میدهم.

مینویسم پسر تا بدانی که مادر یعنی چه؟! بدانی دیشب زیر چراغ خواب دلفینی تو،هیچ نخوابید تا شاید آن تب لعنتی بالا نرود،تا شاید بیدار نشوی و نسوزی و باز فریاد نزنی.می نویسم تا بدانی که گریه هایی را که برای تو دارد،برای تویی که فردای زندگی یحتمل روشنفکر می شوی و عاشق سفر،فهیم می شوی و دم از مدرنیته خواهی زد.مینویسم تا بدانی همه ی آنهایی که در سر خواهی پروراند توهم همان باد روزهای فراخ توست.

مینویسم پدر.زجر کش داشته های تو.اینکه نکند پسرک،عکس های کودکی را خجالتش باشد تا نشان فلان دوست دختر محترمش دهد،چون که بی لباس است،چون که پدر و مادری داشته که شاید ندانند چگونه بپوشانند.می نویسم پدر.فراری روزهای زاری تو.دیوانه ی گریه های به خیال همه بیخود تو.مینویسم پدر.سگ دو زن این زندگی کوچک تا نکند تو نخندی پسر!

مینویسم زندگی تا بدانی شاید بشود زیبایش کرد.شاید بشود خندید.و آرامشی که باید بیافرینی.نمی شود خرید پسر.همان چیزی که خیلی وقت ها من ندارم .

و مادربزرگ تو.دعانویس همه ی حادثه ها.او حتی افتادن آن سیب معروف را هم با ادعیه اثباتش میکند که احتمالا زخم چشم نیوتن بوده.مینویسم سادگی.گریه های بیچارگی.ذوق های خنک پیری.

می نویسم تا فردای زندگی بخوانی و داد نزنی و فکر نکنی که بودی! تا پاکت کنم آن توهم مزخرف روشن مآبانه را  . . .