چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1391 - 07:53 ب.ظ

میدانی پسر؟گاهی ها مثل حال الانم خجالت میکشم از آنی که هستم و میترسم که فردای تو هم حال زار اینروزهای من باشد و خوب میدانم که مسئولش منم.روزهایی که فقط در بزرگ مزخرف خانه است و پول و پول و پول و دعواهای همیشگی.
اینجا پادگان است پسر.تو از هرچه بزم است معاف خواهی شد،فقط رزم های زندگی نصیب مان است.الانی که می نویسم کنار داری مرتب سروصدا میکنی تا شاید فردای زندگی هیچ سیبیل کلفتی را به چپ محترمت هم حساب نیاوری.
میدانی پسر؟میروم و میدوم تا فردا شاید بخندیم به حماقت آدمی ها،تا شاید تو دیگر هی داد نزنی و تف نکنی .. .