جمعه 3 آذر‌ماه سال 1396 - 08:04 ق.ظ

روزهامون کمی سخت شده پسر. البته دارم پیش می‌برمشون اما خب بهتره که از خیلی از چیزا فاکتور بگیریم.
امروز روی استاتوس واتس‌آپ یکی از دوستان تصویر پسرش رو توی آتلیه دیدم. راستش رو بخوای یه خورده دلم گرفت. من هنوز از تو و آبجیت کس ندارم. اصلا هیچ جای خونه از شماها تصویری نیست. اما ایراد نداره بابا. اینروزا هم میگذره. در عوض احتمالا امروز با هم محافظ آیفونمون رو نصب می‌کنیم.
چشم‌هات هم رفت پشت ویترین و عینکی شدی. مثل خود من. ته دلم بخاطر نمره‌ی چشمت نگرانم. تمام تلاشم رو می‌کنم تا خوب زندگی کنی و خدایی تو هم مردی کن و کمتر آزارم بده.

برچسب‌ها: من، پسر، زندگی، خاطره، وقایع
دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1396 - 07:35 ب.ظ

میخایم بریم تئاتر و تو میخوای لباس هات رو خودت بپوشی. همه رو خوب پیش میری اما با کمربند بستنت مشکل داری. 

و چون نمیتونی خودت کمربندت رو ببندی داد و بیداد و گریه راه انداختی که چرا نمی تونی کمربند ببندی. حالا هر چی ما بهت میگیم تو فقط ۶ سال داری،بازم قانع نمیشی.

همیشه توقع ات از خودت زیاده. فردایی که این متن ها رو میخوی باید واقع بین باشی و زیاد به خودت سخت نگیری. منی که دارم این حرف ها رو بهت میزنم تمام این مسیر رو رفتم.

اینقدر لج باز نباش.

دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1396 - 05:21 ب.ظ

نمیدونم چرا تقریبا توی این دو ماه فقط گیر دادی به نقاشی تیر چراغ برق. از هر نوعی که خودت توی خیابونا میبینی. با تمام جزئیاتشون. تیر های فشار قوی و ترانس های برق و تیر های معمولی انشعاب خونه ها.

اونقدر سرگرم تیر چراغ برق و بچه گی  ات هستی که هیچ متوجه نیستی برای مهدکودکی که باید بری ماها از کجاهای زندگی میزنیم تا بهترین ها رو داشته باشی. و این خلاصه کردن سایر هزینه ها خیلی زجر داره پسر.

کاش وقتی پشت لبت سبز میشه و کم کم خودت رو قاتی آدم حسابی ها میاری،من و مادرت رو خوب فهمیده باشی‌.

خدا کنه.

برچسب‌ها: مهدکودک، هزینه، پول، قسط، زندگی
چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 - 05:33 ب.ظ

خواستم اینجا بنویسم تا اگر فردای روزی میخوندی و پیش خودت فکر می کردی که خیلی مردی،خوب حق فرزندی رو داری ادا میکنی،یادت باشه توی همچین شبی از خدا میخاستی که من نباشم.از خدا میخاستم تا پدر نداشته باشی و با خیال راحت کارتون مزخرف سیمای ملی و شبکه خز پویا رو ببینی.از خدا خاستی من نباشم تا شاید ۹۹ درصدی که پای این کانال مزخرفی کمتر نشه.

امشب خیلی دلم گرفت.حالم از خودم و تربیت تو بهم خورد.و پیش خودم فکر کردم که کاش هیچوقت نبودی.نبودنت ظاهرا خیلی آرامتر می تونست باشه.لااقل اونوقت دیگه حرف های تیغ دار یه بچه ی ۵ ساله اینقدر خردم نمیکرد.

خیلی نمک نشاسی پسر.خیلی.

برچسب‌ها: نفرین، دعوا
چهارشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1393 - 11:11 ب.ظ

سلام پسرم.فکر کنم مدت زیادی باشد که اینجا برایت هیچ ننوشته ام.اینروزها کمی فکر مشغولی های زندگی بیشتر شده.تو نگران هیچ چیزش نباش.حلش می کنیم.خواستم از خیلی چیزها برایت بگویم.خواستم شاید تو مثل امروز من نباشی.شاید تو کمتر برنجی.

پسرم گاهی زندگی بخش هایی از خودش را نشانمان می دهد که من و تو آنقدر ها فهم هضم کردنش را نداریم.همین روزهایی که دارم اینجا را برای تو می نویسم یکی را داریم که بی شرف است.بی ناموس است.یک نفر را دیده ام که تجاوز و سکس را هنر،افتخار و مردانگی میداند.همان یک نفر به خودش اجازه تجاوز به یک زن روسپی را می دهد.به یک زن شاید بیمار جنسی و هی مستند می کند لحظه های زیبای حیوانی خودش و یا خودمان را.و هی داد می زند هی فلانی این زن توست.این زن توست که زیر پای من خوابیده.میدانی پسرم،بی شرفی دارد از سر و کول این ملت بالا می رود.تقصیری هم ندارند.وقتی من نان تو را آلوده به حق ضایع شده ی کسی کنم،وقتی برای خودم،برای شخصیتم قیمت گذاشته باشم آخرش نان خور من می شود همانی که وصفش بود.

پسرم اینکه مردم خیلی چیزهایشان را هی می شمارن و هی پز بزرگی می دهند تو را گول نزند.بزرگی تو شرف توست،حیای توست،عصمت توست.اینکه هر هرزه ای که خودش را اپن سورس روبروی تو بگذارد و تو عنان از کف داده و توی دلت ذوق خنکی کنی...نه ! اینجاست که من فکر میکنم یک جای کار دارد می لنگد.اینجاست که نمی شود فهمید تو روسپی هستی یا او.شاید او برای نان شبی اینگونه ناموس و عصمت ارزان می فروشد.تو اما برای چه؟!!

چیز پیچیده ای نیست پسر.ما همه انسانیم.تو می توانی با هر زنی باشی.این را من پدر به توی می گویم.تو این اجازه را داری تا هر جای رابطه که دوست داری ادامه دهی.اما تنها بدان شرط که هر لحظه ای که زنی عشوه می فروشد،دندان های مرتبش را با لبخندهای ملوسانه اش نشانت میدهد به این فکر کنی که آیا اگر یکی مثل خودت همین الان با ناموس تو این رابطه را داشت تو راضی بودی!!فقط همین.

چیز سختی نیست.من نمی گویم معصوم بوده ام.اما پسرم به شرفم قسم در تمام زندگی ام تلاشم این بوده که هیچ عشوه ای را که به نام من نیست صاحب نباشم.نه اینکه نتوانستم،نخواستم.این نخواستن توست که انسانترت می کند.

خواسته ها تمامی ندارند.تو سعی کن نخواستن را بیاموزی.دنیای مسخره ای داریم.برای اینکه چیزی را داشته باشی کافی است که نخواهیش.همین.

پسرم!دوست دارم وقتی اینجا را می خوانی و می فهمی افتخار من باشی.باور کن گاهی برای بی ناموسی های خیلی ها گریه می کنم.آل یاسین را تا آخر باز می کنم.سوار همان ماشین پربرکتمان،و او می رود و من هستم و گوش هایم و صدای فرهمند آزاد و اشک هایم.اشکهایی که برای فیلم های پورن میریزم.برای بکارت هایی که دیگر نیست.برای شرافتی که شد چند قطره آب و پاشید روی تنی.

اینروزها دارم گریه کردن را تمرین میکنم.

مرد باش پسرم.یک مرد با شرف.


پی نوشت:

- راستی نمی خواهم با خواندن این پست این برداشت را از من داشته باشی که از این آخوند زاده های ریشو هستم.نه پسرم.منم شادمهر را با صدای بلند و گاهی توام با سرعت زیاد گوش می دم.منم اسانس کول واتر می زنم و صورتم صاف است.اما دلم را هم می خواهم صاف باشد.

برچسب‌ها: پسر، مرد، عصمت، بکارت، شرف، ناموس، هوس، شهوت
جمعه 3 بهمن‌ماه سال 1393 - 09:48 ب.ظ
زارا داشت لالایی می خواند.و البته دارد.همین الانی که هی اینجا را مینویسم.و غافل از اینکه امیرحافظ خان دو انگشت اشاره را تا ته چپانده توی گوش های کوچکش تا نشنود.
برچسب‌ها: امیرحافظ، لالایی، گوش
جمعه 23 آبان‌ماه سال 1393 - 09:00 ق.ظ

چند روزی بود که کلاه های اقای امیرحافظ به طرز عجیبی مفقود میشد.

این اتفاق برامون خیلی عجیب بود.تا اینکه دیدیم هروقت کلاه جدیدی از کمد لباس های میارم تا بذاریم سرش هی بهونه می گیره و نمیذازه سرش.

نهایتا حدس زدیم آقای امیرحافظ خودش داره کلاه ها رو یکی یکی گم وگور میکنه تا از دستشون خلاص بشه.

اولین کلاه رو پشت قالی آویز کنار کمد لباس ها که به طرز جالبی جاساز شده بود پیدا کردیم.

هنگام بازخواست از امیرحافظ خان ایشون فقط بلند بلند بیان می فرمودند که کلاه رو قایمش کن،کلاه رو قایمش کن.